خلاصه داستان
باران که میبارد، بازرس زِنده بیصدا به شهر بندری برمیگردد و کلیدِ دفتر قدیمیاش هنوز سفت میچرخد؛ پروندهی ناپدیدشدنِ یک معلم، تنها چیزی است که منتظرش مانده. نامههای بیامضا او را دوباره به همان کوچههایی میکشانَد که روزی در آنها اشتباه کرده بود؛ هر در که میزند، دوستیِ قدیم یا دشمنیِ تازه از لای در نگاه میکند. ردّ معلم به خوابگاه متروکِ اسکله ختم میشود و همانجا میفهمد دخترِ نوجوانش، پنهانی پا به تعقیبش گذاشته و مرزِ وظیفه و پدری در هم میرود. تا سپیده، باید بین فاشکردنِ حقیقتی که بهایش یک تعلیقِ دیگر است و برگرداندنِ شهر به سکوتِ امنِ دروغ، یکی را انتخاب کند...






دیدگاهها